• دو شنبه 3 تیر 1398
  • الإثْنَيْن 20 شوال 1440
  • 2019 Jun 24
چهار شنبه 22 خرداد 1398
کد مطلب : 59065
+
-

قناعت درویش

قصه‌های کهن
قناعت درویش


درویشی را شنیدم که در آتش فاقه [نیاز] می‌سوخت و رقعه بر خرقه [وصله بر جامه دریده] همی‌دوخت و تسکینِ خاطر مسکین را همی‌گفت:
به نانِ خشک قناعت کنیم و جامة دلق
که بارِ محنت خود به که بار منّت خلق
کسی گفتش: چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم، میان به خدمت آزادگان بسته و بر درِ دل‌ها نشسته. اگر بر صورتِ حال تو چنانکه هست وقوف یابد، پاسِ خاطرِ عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت: خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیشِ کس بردن
هم رقعه دوختن به و الزامِ کنج صبر
کز بهر جامعه رقعه برِ خواجگان نبشت
حقا که با عقوبتِ دوزخ برابرست
رفتن به پایمردیِ همسایه در بهشت

گلستان سعدی

 

این خبر را به اشتراک بگذارید
در همینه زمینه :
قناعت درویش
همسفری 2 درویش
درویش و توانگر
دزدی درویش
درخواست درویش