• دو شنبه 29 مرداد 1397
  • الإثْنَيْن 8 ذی الحجه 1439
  • 2018 Aug 20
پنج شنبه 4 مرداد 1397
کد مطلب : 24480
+
-

خانواده‌ دارا دختران شین‌آباد دارد دختران شکوفه و جان دارد

فریدون صدیقی

صدا پر‌کرشمه‌تر از همیشه دل را می‌لرزاند از شعف شنیدن خود صدا و نیز پیامی که خبر از حال خوب و روزگار خوش صاحب صدا می‌دهد و یا دل می‌لرزد چون آنچه که می‌گوید تو را دلواپس‌تر از پرستوی آشیان گم‌کرده می‌کند.
وقتی می‌آید یعنی آفتاب طلوع کرده و صبح هم آغوش است تا تو را دربرگیرد. این همه مهر و صفا نامش دختر است و هر جا که باشد جهان همه گلخند، مهر و آرامش است، در همه ایام در روز دختر و یا هفته و ماه دختر. راست این است که  همه روزها روز اوست، این را پدران همه عالم می‌دانند؛ یعنی همین که هست خیال همه مادران تمامی سرزمین‌ها آسوده است. چون او شفیق‌ترین مهر خانواده است و چنین است که همین نزدیکی‌ها 93 دختر مجرد بالای 30 سال مادر شدند و 93 دختربچه بی‌سرپرست را بغل‌خواب خود کردند؛ چون دختران از همان کودکی مادر به دنیا می‌آیند؛ از بس که جانبخش و باران‌ساز هستند. درد اما این است ما مردان وقتی نه اگر پدر، نه اگر برادر، اگر غریبه باشیم به خود اجازه می‌دهیم حقوق دختران عزیزتر از بهار را نادیده بگیریم و باور غلط روزگار دیر را نسبت به آنان پاس بداریم که یعنی همیشه حق با مردان است چون مردند! همین؟ واقعا همین! اما نگاه کنید به مهتاب، به مرضیه، به مریم، به نرگس و به رویا که وقتی نبض پدر را می‌گیرند چگونه حال مکدر آنان را از دست روزگار پلشت نسیم می‌کنند و وقتی رخ مهتابی مادر را می‌بوسند چگونه گونه‌اش اناری می‌شود از حس غریبی که حال پاییزی مادر را بهار می‌کند.

رودخانه که می‌گذرد زیر پل
مال تو 
دختر پوست کشیده‌ی من به استخوان بلور 
که آب پیراهنت شود 
تمام تابستان 

آن هزار سال پیش که دختران سر به زیرتر از بید مجنون بودند و سکوت و سکون برایشان مباهات بود، کم‌لطفی در حق آنان بیشتر از دیروزها و اکنون‌ها بود؛ چون خشونت در کلام، دائمی بود و خیلی زود تبدیل به سرزنش فیزیکی می‌شد؛حتی از سوی برادر به نیابت از پدر، و تحقیرشان عادت یومیه بود. من که برادربزرگ‌تر پروانه و ماهرخ بودم در آن سال‌های دور و دیر سنندج که هوای دلپذیر روزگار، دشمن را تبدیل به دوست می‌کرد به گمانم خشم‌ام برنده‌تر از لبه شمشیر بود؛ گرچه خود نحیف و نازک بودم و برادرم بیژن جدی‌تر از تبر بود. حال آن روزگار من و دوستانم بهروز و هادی حکایتی بود. هادی پسر وسطی خانواده نرم‌خوتر از من و بهروز، نسبت به خواهران بود. چرا؟ چون بر این باور بود که در دنیا 2نوع خانواده وجود دارد؛ خانواده دارا که دختر دارد و خانواده ندار چون دختر ندارد. بعدها و اکنون من صاحب 2 دختر شدم. هادی دختر و پسر و بهروز فقط 2 پسر کاکل زری دارد که در این دیرها هنوز لباس دامادی به تن نکرده‌اند. پس بهروز می‌گوید حق با هادی است خانواده‌ها همچنان 2‌دسته‌اند؛ داراها که دختر دارند و ندارها که حتی عروس هم ندارند.

نایستاده‌ای که سایه برفکنی 
ننشسته‌ای که راه بربندی 
تو ریخته‌ای آن چنان که آسمان 
بر دریا 

حالا و  اکنون که روزگار ظاهرا مهربان‌تر از پاییز نسبت به دختران است چیزی شبیه باران نازک صبحگاهی که می‌آید و نمی‌آید، حالا و اکنون که دختران متعهدتراز پسران هستند چون علم خود را با عمل همراه می‌کنند، با این همه، کم‌لطفی آقایان مرد نسبت به دختران همچنان بی‌دریغ و غم‌انگیز است. آقای روزنامه‌نگار می‌گوید 50درصد دختران با تحصیلات عالی بیکارند و از آنهایی که صاحب کار شده‌اند تنها 60درصد بیمه هستند. اصلا نگاه کنید به دختران شین‌آباد که داغ کوتاهی آقایان مسئول، همه ما پدران را برای همیشه‌های تاریخ شرمنده کرده است.  
پدر 3 دختر که هر 3 تحصیلات عالی دارند خبر می‌دهد؛ از این 3‌تن، یکی صاحب کار تمام وقت، یکی پاره‌وقت و آن دیگری خانه‌نشین است. 
و دریغا که 2 تن از این 3، به تجرد قطعی رسیده‌اند و این گلنار است که شاید امروز و فردا او را در لباس عروس ببینیم. آمارها می‌گوید از جمعیت 10میلیونی  دختران دم‌بخت یک میلیون به 35سالگی و سن تجرد قطعی رسیده‌اند. چرا؟ دلایل البته روشن است، الگوهای ازدواج و تشکیل خانواده تغییر کرده است و روشن‌تر از آن البته کوتاهی مردان مسئول در تهیه و تدارک بهزیستی برای جوانان است. به گمان من اما باد از هر جا بوزد مهم نیست. آنچه مهم است باورپذیری حضور دلنشین و آرام‌بخش دختران است از کودکی تا همیشه‌های عمر از بس که مهر و ماه هستند برای پدر و مادر و برادر، برای خود، برای کودکان، برای کبوتر، برای زندگی که زندگی بدون آنان به پایان می‌رسد. آنان که همیشه شکوفه‌اند چون در بهار برای همه سال نقشه می‌کشند تا نه تنها خود که همه را دوست داشته باشند مثل رودخانه که دریا را، مثل باران که خاک را، مثل درخت که جنگل را بسیارها دوست می‌دارد. 

صبح می‌شود با آه و تنفسی از تو 
پنجره‌ای باز می‌شود 
با دهانی پر از براده‌های ماه 
گیسو در آینه می‌ریزی 
من ظهر می‌شوم 

این خبر را به اشتراک بگذارید