• چهار شنبه 21 آذر 1397
  • الأرْبِعَاء 3 ربیع الثانی 1440
  • 2018 Dec 12
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397
کد مطلب : 15891
+
-

جستاری درباب مرگ و زندگی روزمره

شیفتگان مدرن فنا


میترا فردوسی/ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی
مرگ، ام‌المسائل زندگی‌است و به قول نیچه همه مرگ را مهم و سترگ می‌انگارند. اما این امر مهم و سترگ آیا زندگی روزمره را تهدید می‌کند؟ از آنجا که مرگ را نمی‌شود تجربه کرد یا بهتر بگویم تجربه این‌جهانی کرد ما چطور با این پدیده مبهم، رازآلود، خوفناک و تا بیخ دندان مسلح مواجه می‌شویم؟ چطور آن را ترجمه و فهم می‌کنیم و در جای درستش در زندگی روزمره می‌نشانیم؟ آیا ما غیر از تفکر درباره مرگ در قالب پارادایم‌های دینی و سنتی جواب‌پس‌داده، ابزار دیگری برای معناپذیرکردن این تجربه داریم؟‌حقیقت این است که نه! انسان هیچ‌گاه در طول تاریخ، نتوانسته تعریف مشخصی از مرگ پیدا کند؛ چراکه تصویر ما از مرگ، پدیده‌ای‌است که بسته به زمان و مکان، تغییر می‌کند. در طول تاریخ، فرهنگ‌های مختلف تلاش کرده‌اند که آیین‌هایی برای جسد و مرگ تعریف کنند تا به درکی هستی‌شناسانه برای مواجهه با مرگ دست یابند؛ بودایی‌های تبتی، اجساد را خوراک پرندگان می‌کنند؛ در رسم ساتی، بیوه‌ها همراه شوهران‌شان سوزانده می‌شوند؛ در سنت مصر باستان اجساد، مومیایی می‌شوند و خلاصه مرگ در هیبت‌های متعددی در گوشه‌وکنار دنیا، رخ می‌نماید. چیزی که در طول تاریخ درباره مرگ، جالب توجه است توجه بیش از حد انسان پیشامعاصر به این پدیده است؛ گویی مرگ، مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین مقولات زندگی روزمره و دقیقا در متن آن بوده است؛ درحالی‌که در عصر مدرن با اشاعه نظام‌های معنابخش غیردینی در بستر زندگی، مرگ از بسیاری از آیین‌ها فاصله گرفته است و خود را به شکلی مدرن معنا می‌کند. مرگ در شکل مدرن آن، اصل ماجرا نیست بلکه حاشیه‌ای‌است بر متن زندگی روزمره.

عمل‌های مکرر زیبایی در سنین جوانی و میانسالی، زوال جسم در پروسه طبیعی پیری را از میان برداشته و مرگ را که جزئی از پروسه پیری و فرسودگی‌است بی‌معنا جلوه می‌دهد. ما با محوکردن پیری، مرگ را هم پس زده‌ایم؛ اینگونه است که مرگ از پدیده‌ای مربوط به زندگان، به امری بیرونی و نامربوط به ما تنزل یافته است. مرگ در جهان معاصر ما تنها یک رخداد است که در یک فرایند بوروکراتیزه‌شده توسط سازمان‌هایی که مسئول برگزاری مناسک و آیین‌های مربوط به جسد هستند در حاشیه زندگی روزمره کنشگری می‌کند؛ برای همین هم هست که می‌گویند مرگ، امروز با همه عیانی‌اش ـ در جریان جنگ‌ها، در نتیجه بیماری‌های بزرگ قرن مثل ایدز و سرطان و سکته ـ بیش از هر زمان دیگری پنهان شده است؛ در بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها، اتاق‌های تطهیر و غسل و در گورستان‌های خارج از شهر. مرگ پالوده‌شده و در این نوع از بودنش، نیروی طبیعت ـ حامی فنا ـ را انکار می‌کند. اما از آنجا که نیروی طبیعت همواره زورش به توان محدود بشر می‌چربد در این مورد هم مرگ در عصر مدرن، خودش را مدام از حاشیه به متن فرامی‌خواند؛ در واقع ما اگرچه در زیست امروزی‌مان مرگ را نمی‌بینیم و آن را فراموش کرده‌ایم اما نتوانسته‌ایم مرگ را از یاد ببریم و آن را منزوی کنیم. میل به فنا همان‌قدر جدی است که میل به بقا در ما (نوع بشر) وجود دارد. سائق مرگ، دوشادوش سائق زندگی، ما را به پیش می‌راند. ما همان‌طور که مرگ را نادیده می‌گیریم، تمنای آن در جانمان ریشه می‌دواند. حقیقت این است که ما نمی‌توانیم مرگ را از ساحت زندگی‌مان بزداییم وقتی به قول سهراب «مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند» و «گاه در سایه نشسته و به ما می‌نگرد» و یا همان‌طور که فروید می‌گوید: «اساسا هدف از زندگی، مرگ است».

 اینجاست که انسان‌شناسان فرهنگی مانند دینا خاپایوا از ایجاد نوعی فرهنگ شیفتگی به مرگ در عصر معاصر سخن می‌گویند؛ از نوعی اشتیاق به مرگ و نشانه‌های آن، وقتی که مرگ بیش از هر زمانی از متن زندگی روزمره پاک شده است و درست در زمانی که بالاترین افزایش طول عمر را تجربه می‌کنیم. شاید برای همین است که دختران نوجوان اصفهانی اینگونه باشکوهی جنون‌آمیز مرگ را جشن گرفتند یا حتی شاید برای همین است که ما اینگونه به دیدن دارزدن (دیدن تصویر عریان مرگ در جلوی صحنه) مشتاقیم و برایش صف می‌کشیم و سوت می‌زنیم. امروز بیش از هر زمان دیگری اخبار مرگ برای ما خواندنی و شنیدنی شده است. میلی لذتبخش در دنبال‌کردن و خواندن حوادثی داریم که در آنها مرگ رخ داده است. ما اخبار مرگ را به یک دلیل ساده می‌خوانیم؛ چون رسانه‌ای‌شدن، مرگ را به زندگی روزمره برمی‌گرداند. ما دنبال مزه‌کردن مرگیم چون «اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت» و زندگی چیزی کم داشت.

این مقدمه را گفتم تا ورودی باشد به بحث مرگ و زندگی روزمره که این نوبت از زندگی و فرهنگ را به آن اختصاص داده‌ایم. در این صفحه گفتاری از دکتر نعمت‌الله فاضلی را می‌خوانید که نگاهی زیبایی‌شناسانه به حضور جدی مرگ در ایران به کمک تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی دارد. مرتضی کریمی از تبعید مردگان به حاشیه زندگی می‌گوید و توضیح می‌دهد که در واقع در پس بیرون‌راندن مرگ از زندگی روزمره، مرگ هم وحشی شده و دیگر نه کنار زندگان بلکه در مقابل زندگی ایستاده است و تمنا منصوری نیز در جستاری، هویت مجازی ما پس از مرگ را از نظر می‌گذراند و به مرگ در بستر شبکه و فضای مجازی می‌پردازد.

این خبر را به اشتراک بگذارید