• پنج شنبه 2 خرداد 1398
  • الْخَمِيس 18 رمضان 1440
  • 2019 May 23
دو شنبه 3 اردیبهشت 1397
کد مطلب : 13318
+
-

سفر عشق در غزل سعدی

سفر عشق در غزل سعدی

سمیه شکری| شاعر و پژوهشگر ادبیات:

به جرأت می‌توانم بگویم هر فردی که فقط چند بیت شعر فارسی بلد باشد، حتما یکی از آن ابیات از سعدی است. حداقل «میازار موری که دانه کش است» را همه ایرانی‌ها بلدند و گاهی که گرفتار ظلم می شوند به یاد می‌آورند. پس با این شناخت عمومی که از سعدی وجود دارد نیازی نیست برای صحبت کردن درباره «استاد سخن» از سال تولدش در شیراز یا نام کتاب‌‌هایش شروع کنیم.

به اعتراف اغلب ادیبان و دانشمندان شعر فارسی، زیباترین غزل های عاشقانه از آنِ سعدی است و سعدی همان کسی است که غزل عاشقانه را به اوج رسانده است؛ منظورمان در اینجا از عشق همین عشقِ ساده  زمینی است؛ عشق انسان به انسانی دیگر. سعدی در سرودن عاشقانه‌هایش چنان شور، هیجان و دلربایی‌ای دارد که محال است کسی شعر سعدی را بخواند و به معشوقه او حسادت نکند و یا تصویر معشوقه  خودش جلوی چشمانش نیاید؛مثلا آنجا که می گوید:

هر کسی را سَر چیزی و تمنای کسی است
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
یا 
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
یا 
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم.
به حقیقت سعدی شعر عاشقانه را به اوج رسانده و شعر عاشقانه گفتن بعد از او بسیار دشوار است. البته حضرت سعدی در برخی غزل‌هایش چنان از عشق زمینی خود بالاتر و بالاتر می‌رود که غیر از معشوق ابدی و ازلی هیچ نمی‌بیند و هیچ نمی خواهد و غزل‌هایش کاملا عارفانه می‌شود، مثلا:
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هرکه در این حلقه نیست فارغ ازین ماجراست...
یا
سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات...
یا 
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ‌ها
یا 
اگرم حیات‌ بخشی و گرم هلاک خواهی 
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی...
ولی در میان غزل هایی از سعدی، جانمان میان این دو نوع عشق در حرکت است؛ از عشقِ زمینی به عشقِ آسمانی و یا به تعبیر دیگر از عشق به عرفان. این حرکت را به 2 گونه در 2 غزل سعدی بررسی می کنیم. در غزلی که عشق و عرفان چنان در هم تنیده شده که تفکیک ابیات عاشقانه از عارفانه بسیار مشکل است و مجبوریم دست به تفکیک مصراع ها بزنیم:
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست       که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشدخلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاری ستمن از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پایبند یکی ستبه جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توأم گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توأم گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآیدکسی که خورده بود می ‌ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به‌خود مشغولمعاشران ز می ‌و عارفان ز ساقی، مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیچه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده سعدیکه قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بوددر این سخن که بخواهند برد دست به دست
این غزل که به تنهایی تمام جهان‌بینی سعدی را دربر دارد، نمونه بارز غزل عاشقانه- عارفانه است.
با خواندن مصراع اول گمان می‌بریم با یک غزل عاشقانه روبه رو هستیم ولی سعدی نمی گذارد این گمان حتی تا مصراع دوم همراه شما باشد و فوری یادآوری می‌کند که موی و بویی که از آن مست هستم حتما دختری در شیراز نیست که هیچ بوی و مویی نمی‌تواند مرا از دو عالم بی خبر کند و در بیت دوم تأکید می‌کند که بت های آزری شکسته شدند و صنم‌پرستی تمام شد و چند بیتی را عارفانه می سراید تا دوباره عشقِ زمینی نمودار می‌شود و به‌گمانم معشوقه سعدی همان لحظه از جلوی چشمانش رد شده و تمام تمرکز عارفانه سعدی را به‌خود مشغول کرده است:
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی 
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
و غزل تا پایان میان معشوق زمینی و عشق الهی در فراز و فرود است.
ولی در غزلیاتی دیگر از استاد شعر عاشقانه، عشق از زمین به آسمان می‌رود بی بازگشت، بی سقوط و آنجا هر چه هست، صعود است و صعود:
میان باغ حرام است بی‌تو گردیدن
که خار با تو مرا به که بی‌تو گل چیدن
و گر به جام برم بی‌تو دست در مجلس
حرام صرف بود بی‌تو باده نوشیدن
خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه
به سنگ خاره درآموخت عشق ورزیدن
اگر جماعت چین صورت تو بت بینند
شوند جمله پشیمان ز بت پرستیدن
کساد نرخ شکر در جهان پدید آید
دهان چو بازگشایی به وقت خندیدن
به جای خشک بمانند سروهای چمن
چو قامت تو ببینند در خرامیدن
من گدای که باشم که دم زنم ز لبت
سعادتم چه بود خاک پات بوسیدن
به عشق مستی و رسوایی‌ام خوش است از آنک
نکو نباشد با عشق زهد ورزیدن
نشاط زاهد از انواع طاعت است و ورع
صفای عارف از ابروی نیکوان دیدن
عنایت تو چو با جان سعدی است چه باک
چه غم خورد گه حشر از گناه سنجیدن

با خواندن بیت نخست، نخستین چیزی که به ذهنمان می آید حرام‌بودن خوشی و خرمی بدون معشوق است از هر نوعی که باشد.با خواندن ابیات بعدی یک معشوق برایمان تصویر می‌شود که هر چند کمی از معشوقه‌هایی که ما سراغ داریم بالاتر است ولی باز هم خارج از درک و تصور نیست، ولی معشوق غزل از میانه راه به بعد اصلا نمی‌تواند یک دلبر زیبا با توصیفی که شد، باشد. دلبری که نمی‌شود از بوسیدن رخش سخن گفت و فقط باید سعادتمند از پای‌بوسی اش باشیم حتما دختری زیبا در شیراز 700سال پیش نیست و ابیات پایانی این نکته را تأیید می‌کند.

بله، در این غزل شاعر پله پله از عشق زمینی ساده  انسانی به عشق متعالی و الهی رسیده است و مخاطب بیت پایانی را فقط خداوند قرار داده است.
سعدی در غزل هایی از این دست نشان داده که حتی اگر شاعر 700غزل عاشقانه هم باشی زمانی دلت برای حرف‌زدن با خداوند تنگ می‌شود و یادت می آید تنها اوست که لایق بهترین عاشقانه‌هاست.
از دل برون شو‌ ای غم دنیا و آخرتیا خانه جای رخت بود یا مجال دوست
 

این خبر را به اشتراک بگذارید